پیدا





i'm all ears

درخواست حذف اطلاعات

وقتی ی بعد از کلی جنگ درونی، قدم فراتر از تنهاییش میذاره و تصمیم میگیره حرف بزنه، میخواد فقط شنیده بشه، درک بشه. وقتی مینویسه میخواد حسش رو به اشتراک بذاره، تا شاید یکی یه گوشه ی همین دنیا بخونه و ته دلش گرم بشه که اون تنها ی نیست که همچین احساساتی داره، حالا درست یا غلط. ی که حرف میزنه یا مینویسه دنبال راه حل نیست، دنبال نصیحت نیست اگه بود میدونست کجا پیداش کنه. چیزی که پیدا ش سخته یه که بشنوه و بفهمه و پشیمونت نکنه از حرف زدن... کاری نکنه که بدتر مچاله شی تو تنهاییت و خودتو شماتت کنی که چرا نمیتونی با هیچ حرف بزنی، چون آ ش همه ی تقصیرهارو میندازی گردن خودت و میگی حتما مشکل از منه؛ و رها شدن ازین حس سرزنش راحت نیست.
همین.



can't take this anymore

درخواست حذف اطلاعات

زور دستایی که گلوش رو فشار میدن داره روز به روز بیشتر میشه، و زور خودش برای محکم بودن کمتر. چه دردی بی درمان تر از ناامیدی هست آدمی را؟ بعضی وقتها توی کابوس هاش میخواد داد بزنه کمک اما هرچقدر تلاش میکنه دریغ از یه کلمه ... این روزها این حس رو توی بیداری داره! بیداری شده کابوس، خواب شده کابوس، همه دنیا شده کابوس. هر چی بیشتر میگذره کمتر حس درد میکنه. داره قوی میشه یا ذره ذره داره میمیره؟
نقطه سر خط.



disappointed

درخواست حذف اطلاعات

کاش به جای اون خانمی که بیاد گوشزد کنه "تو به این قشنگی موهای قشنگت از پشت شال اومده بیرون" یکی بود میومد میگفت میدونستی تو به این قشنگی با یه لبخند قشنگتر میشی؟ میدونستی اصلا تو قشنگی؟ یا یکی بود که به جای نگران بودن برای ظاهر بی حجاب خانمها، نگران روزهای بی کَسیشون بود نگران دنیای بی عد شون، صورت بی لبخندشون، جسم بی روحشون بود. یکی بود که به جای قدم زدن توی خیابونها و سعی در پیاده عقاید شخصیش روی پوشش دیگران، به جای اونهایی که نمیتونن بجنگند، تلاش میکرد و میجنگید.
نقطه سر خط.



unspoken

درخواست حذف اطلاعات

دارم خفه میشم از این همه حال بد، از اینکه توقع دارن ازم حرف بزنم اما تا بگم تا من واقعی رو نشون بدم، طرد میشم، قضاوت میشم، آدم بدی میشم و تا ابد برچسب بد بودنه رو پشونیم میمونه. چطوری میشه حرف زد و پنهان نکرد وقتی که میدونی نمیپذیرنت. الانم فکر میکنن خمیره ات باهاشون فرق داره و تو فقط مهر تائید میزنی به این تفکر. مثل تو فکر نمیکنن که درست و غلط وجود نداره و ادمها متفاوتن و این رو دارن که برای زندگیشون تصمیم بگیرن. فکر میکنن تنها یک درست است و این همون راه اوناست. همین و بس.
نقطه سر خط.



ghost

درخواست حذف اطلاعات

وقتی به لطمه خوردنت اهمیت ندن یعنی کلا براشون مهم نیستی و دوست ندارن. چون دوست داشتن همون اهمیت دادنه. همین که به خواسته هاش اهمیت بدی، به آروزهاش، به دلخوشی هاش، به عصبانیتش و ناراحتیش... خصوصا اگه خودشون باعث ناراحتیت شدن، عصبانی ت و خواسته و ناخواسته رنجوندنت. ولی خیلی اوقات من خودم رو مقصر میدونم که به حسی که بابت هر کارم در دیگران به وجود میاد اهمیت میدم و وقتی دیگران بدون در نظر گرفتن احساسات و عواطف من عمل میکنن، غمگین میشم. غمگین میشم وقتی حس روح بودن بهم میدن و حس میکنم بود و نبودم براشون فرقی نداره و حس کنم حتی با مردنم هم هیچ کجای جهان از وجودم خالی نمیشه.
نقطه سر خط.



words unspoken

درخواست حذف اطلاعات

یکی یکی ماسک ها رو برمیداره، با بهت بهشون نگاه میکنه، اینا ماسکهایی هستن که تا برداشته نشن، وجودشون حس نمیشه. ماسکهایی از خوشحالی دروغین.
نقطه سر خط.



empty

درخواست حذف اطلاعات

دلش تنگ نشده برای هیچ چیز و هیچ ... با خودش فکر میکنه اصلا دلی داره که تنگ بشه؟
نقطه سر خط.



forever autumn

درخواست حذف اطلاعات

اگر به خاطر فصل قشنگ پاییز نبود، امکان نداشت بتونه به این زودی بره ... زوده هنوز ... خیلی زود
نقطه سر خط.



always keep fighting

درخواست حذف اطلاعات

خسته شده ازین جنگ دائمی سر طبیعی ترین حق و حقوقش...
حس میکنه تنها چند قدم تا درهم ش تنش باقی مونده.
نقطه سر خط.



express yourself

درخواست حذف اطلاعات

آخیششش راحت شدم تا حالا شده بعد از خوردنِ مایعاتِ زیاد، یا توی سرما وسطِ جاده در یک اتوبوس بین شهری گیر کرده باشید و مثانه تان از فشارِ پر شدن در حال ترکیدن باشد؟ دیده اید آدم جانش به لبش می رسد؛
تمام ذهن و فکر و آرمان و آرزویش خالی شدن مثانه اش است.
هیچی برایش مهم نیست.
هیچی به چشمش نمی آید. هیچ آرزویی ندارد جز توقف ماشین. تا محتویات مثانه را برون ریزی کنید.
دیده اید وقتی دستشویی می روید چه احساس راحتی ای دست می دهد؟ احساس سبُکی. آن وقت است که آزاد می شوید و دوباره به چیزهای دیگر فکر می کنید. از تهِ دل می گویید: آخِیش. راحت شدم. روان ما هم یک مثانه دارد که در مسیر زندگی مدام پر و خالی می شود. آنها که مایعات بیشتری می خورند یا در معرض سرما هستند (یعنی زندگی پرتلاطم تری دارند) مثانه شان زودتر پُر می شود.
مثانه ی روان که پر می شود آدم الَکی قاطی می کند، به هم می ریزد؛ اخلاقش سگی می شود؛ و جالب آنکه خودش هم نمی داند چه مرگش است. با این تفاوت که آدم پرشدنِ مثانه ی روان را نمی فهمد؛ فقط درد و فشارش را حس می کند. روان نیز نیاز به بیرون روی دارد. نیاز به خالی شدن از فاضلاب مشکلات زندگی.
تا بتواند دوباره به چیزهای خوب فکر کند. روی چیزهای بهتر سرمایه گزاری کند. روان هم نیاز به رهایی از فشار دارد.
وگرنه می ماند؛ گیر می کند. رشد نمی کند. نمی تواند قدم از قدم بردارد. تمام فکر و ذکرش درگیر چیزهای حقیر می شود. گاهی به روان تان استراحت دهید. استراحت از روزمرگی؛ از دویدن های بی هدف؛ از تنش های بیهوده؛ از کل کل با خود و دیگران؛ از گیر دادن به چیزهایی که ارزشش را ندارد؛ استراحت از حرص و طمع، استراحت از کینه. استراحت از نقاب ها و پرستیژهای مز فی که ی آدم را تنگ می کند. استراحت از احساس قبض و گرفتگی.
یا لااقل استراحت از چیزهایی که درون خود می ریزید و ی نمی فهمد. خصوصا در فرهنگ ما که از همان بچگی یاد می گیریم که آدمِ خوب یعنی ی که هیجاناتش را سرکوب کند و نشان ندهد. برون ریزی روان یعنی داشتنِ رفیقی که با او همان طور حرف بزنید که با خودتان حرف می زنید.
اگر نداریدَش بهترین رفیقی که می توانید فاضلاب روان را روی آن خالی کنید یک قلم و کاغذ است. بنویسید.
هرچه دلِ تنگتان می خواهد. آزاد و رها. بعدش هم بیندازیدش سطل . حتی اسیرِ آن نوشتن هم نشوید: اینکه چه می نویسید و چگونه می نویسید و برای چه می نویسید. فقط و فقط بنوسید. حتی اگر حال نوشتن نداری شروع کن به حرف زدن و صدایتان را ضبط . بدون هیچ قیدی حرف هایت را بزن. بی هیچ آداب و ترتیبی. در مورد همه چی. بی هیچ هراس و قید و بندی. بعد بارها گوشش بده. بعد حذفش کن و فراموشش کن. فقط باید برسی به آنجا که فریاد بکشی: «چو تخته بر موج، رها رها رها من». برون ریزی یعنی ورزش؛ یعنی گاهی کوه و درِ و دشت رفتن.
یعنی بالا و پایین پ . یعنی با بچه ها فوتبال زدن و عروسک بازی . یعنی فریاد کشیدن؛ بلند خندیدن؛ بلند گریه .
اصلا یعنی لحظاتی را مثل دیوانه ها زیستن. یعنی آن لباس قشنگتان را توی خانه پوشیدن و خودتان را تحویل گرفتن.
یعنی توی خلوتِ خودتان همراه با یک آهنگ دلخواه یک لیوان چای با بیسکوییت در خلوت خوردن و بعدش شروع کنی برای خودت یدن. بیرون نریختن هیجان های اصلی، و سرکوبِ مداوم آنها در خانواده و یا در جامعه، کم کم به ِ درونیِ خشم منجر خواهد شد که روزی در جایی همانند یک دُمل چرکین سر باز خواهد کرد. فقط یک چیز را یادتان باشد؛ یعنی یک چیز را رعایت کنید؛ فاضلاب روان تان را روی ی خالی نکنید.
قرار نیست با آخِیش گفتن شما، زخمی بر دلِ ی بنشیند.
یعنی نباید به خودت و دیگری آسیب جدی بزنی. نمی ارزد. # _محسن_زندی



me and my broken heart

درخواست حذف اطلاعات

از اولش تو این فازا نبودم که بخوام باهاش دوست بشم اما با بقیه فرق داشت، اونقدری فرق داشت که منی رو که حتی تو فکر رابطه داشتن نبودم به خودش علاقه مند کرد و دوست شدیم باهم. نه که عجولانه نه که غیرمنطقی، ۶ ماه طول کشید تا همو بشناسیم و بفهمیم واقعا همو دوست داریم یا فقط یه حس گذراست. بعد این مدت بهم گفت دوسم داره! وای که چقدر منتظر بودم اعتراف کنه. اما از این اعتراف شیرین تر وقتی بود که برای اولین بار از ته دل بهم گفت عزیزم!... از جدی شدن دوستیمون اونقدری نمیگذره بیشتر از یک ماه، کمتر از دو ماه... اینم خوب میدونم که خودم خواستم تموم بشه. ولی اینکه خودم خواستم دلیل نمیشه کمتر از اون ناراحت باشم. بیشتر نباشه کمتر هم نیست. ب ۳ ساعت تموم اصرار کرد بهم که بهش فرصت بدم. خیلی مطمئن بودم که فرق های اساسی داریم. هر چی گفت گفتم نه. گفت بی انصافی، بی رحمی. گفت لهم نکن، دم نکن. گفت کاملا معلومه ح از من بهتره. تو مگه خبر داری از حال من؟ فکر میکنی چون من گفتم بهم بزنیم یعنی حالم بهتره به خدا که نیست. اینقدری خوب نیستم که میگم گور بابای مشکلاتمون. به درک که تهش دوباره به همین نقطه میرسیم. به درک ... فقط تو باش... اینقدری حالم بد هست که فکر میکنم اگه دوباره بیای بگی فرصت بده میگم باشه. با اینکه میدونم غلطه، با اینکه میدونم پشیمون میشم. میدونم هرچی بیشتر با هم باشیم دل کندن ازت سخت تره ولی میگم باشه. خودمو گول میزنم و میگم شاید هیچ کدوم از این اتفاق ها نیفته. خودمو گول میزنم به خاطر تو. ب گفتی پس دوستهای خوبی باشیم؟ گفتم اینکه بتونیم دوستای خوبی باشیمو زمان مشخص میکنه. ولی نمیخوام دوستهای خوب باشیم، میخوام وقتی ناراحتم مچاله شم تو بغلت بعد تو بگی اوخی لوس شد. میخوام بدونم حواست بهم هست، بدونی حواسم بهت هست. میدونی الانم مثل همیشه داری حواسمو پرت میکنی؟ میدونی همه فکر و ذکرم شده تو؟ نه نمیدونی. فکر میکنی من حالم خیلی از تو بهتره اما نیست. کلی با حرفات باعث شدی احساس گناه کنم به خاطر تصمیمی که هنوزم فکر میکنم درسته. گفتی من داشتم پرس وجو می که کادوی تولد بگیرم برات اما تو به فکر بهم زدن بودی... چقدر فکرامون جدا بوده از هم. فکر میکنی راحته برام روزی رو که میخواستم فقط با تو بگذرونم رو باید تنها و دور از تو باشم؟ فکر میکنی اینکه هرچی دلت خواست بهم گفتی و گفتم اشکال نداره بذار بگه راحت بود؟ من گفتم دیگه دوست ندارم اما حاضرم بازم یادت بندازم غذا بخوری که باز فشارت نیفته ح بد شه. حاضرم قربون صدقه ات برم که عصبانیتت بخوابه. حاضرم به جای راه درست راه آسون رو انتخاب کنم. به خاطر تو. به خاطر دلم که دل تنگته. تو گفتی روش اشتباهو پیش گرفته بودی و درستش میکنی من میدونم درست نمیشه اما میخوام حرفتو قبول کنم. عقلم میگه کاش دیگه نیای سمتم ولی دلم با آغوش باز منتظرته.



just an ordinary day

درخواست حذف اطلاعات

صبح زود از خواب بیدار میشه، اما نه برای اینکه بره سرکار نه آخه هنوز شاغل نیست. آ ین باری که رفت دنبال کار، آقای مدیر بهش گفت حقوق شما چون خانم هستی کمتره و گفت باشه اشکال نداره.
اما بعدش مدیر به رزومه اش نگاه نکرد فقط سر تا پاشو برانداز کرد و با یه لحن خاصی گفت خب شمااا از کی میتونی شروع به کار کنی؟ دمشو گذاشت رو کولش و دیگه اون طرفا پیداش نشد. بهش میگن تقصیر خودته خب تو اگه میخوای کار کنی بهتره بری توی محیط کارهایی مختص خانم هاست، برای خودت بهتره، مثلا برو معلم شو. میگه سپردم اما فعلا شرایطش نیست. به شوخی میگن ای بابا تو اصلا کار میخوای چیکار؟ یه شوهر پولدار ی حله. ناراحت میشه اما میگه باشه اشکال نداره. میخواد حاضر شه بره . هوا خیلی گرمه اما میگن پوشیدن مانتو مقنعه قانون جامعه است. میگه باشه اشکال نداره.
توی تا ی خطی تا حالا چندبار با نشستن کنار آقایون اذیت شده. میگن خب تو که میدونی این چیزارو سوار خطی نشو میگه باشه اشکال نداره.
با اکراه بهش ماشین میدن و راه میفته، توی مدت زمانی که دور برگردونو دور بزنه، ماشینها کلی بوق میزنن و راننده ها متلک میندازن میگن خانم گاز تو آشپزخونه اس. ولی برای ماشین پشتی که راهو بند میاره اینکارارو نمیکنن چون راننده اش مَرده. آه میکشه، یکم بهم میریزه، میبینه پلیس داره بهش ایست میده چون توی همین چند دقیقه مقنعه اش از سرش افتاده و متوجه نشده، میگه باید جریمه پرداخت کنید. میگه باشه اشکال نداره.
نزدیک که میشه، چون میدونه تک تک نگاه های پسرا روشه و منتظرن اشتباه کنه توی رانندگیش تا بهش بخندن، تا جایی که میتونه دور پارک میکنه و یه مسافتی رو پیاده میره. به خاطر جریمه شدنش به کلاس دیر میرسه، اما بهش اجازه میده که بشینه، صدای خنده ی پسرا از ته کلاس میاد که حالا اگه ما بودیم غیبت میخوردیم. آ کلاس از راجع به امتحان سوال میپرسه، پسرا باز میخندن میگن شما که پاسی! نمیگه تا حالا از اساتید مرد بیشتر از حقش نمره نگرفته چون اهل دلبری نیست، به جاش با اخم میگه باشه. اخماش بیشتر میره تو هم، وقتی از لابه لای حرفاشون میشنوه که میگن اینم که امروز ه! با خودش میگه باشه بذار بگن اشکال نداره.
بعد با دوستاش میخوان برن بیرون اما اونقدری نمیگذره که تلفنها شروع میکنن به زنگ زدن و مادرهای نگران پشت خطن و یادآوری میکنن که قبل تاریکی باید خونه باشید. میگن باشه اشکال نداره.
توی راه برگشت سر راه نگه میداره تا یدهایی که مادرش بهش س رو انجام بده، پیاده رو اونقدری شلوغ هست که از موقیت سوءاستفاده بشه و دستمالیش کنن. از بهت خشکش میزنه. یه آقای دیگه تنه میزنه و با داد بهش میگه د برو کنار راهو بند آوردی! میگه باشه اشکال نداره.
به هر زحمتی هست یداشو میکنه میرسه خونه. مادربزرگش میگه مادرت گفت سرش درد میکنه امشب تو غذا درست کن، الان برادر و بابات از راه میرسن خسته ان. با اینکه خودشم خسته است اما میگه باشه اشکال نداره.
برادرش از راه میرسه با کِیف میگه بازی رو بردیم. دیدی از تلویزیون؟ میگه نه ترجیح میدم کلا فوتبال نبینم وقتی نمیتونم از نزدیک ببینم. داداشش پوزخند میزنه میگه یوم که جای شماها نیست همون تلویزون رو بچسب. میگه باشه اشکال نداره.
موقع شام مادربزرگش نصف بیشتر ته دیگهارو میذاره توی بشقاب نوه ی پسر و قربون صدقه اش میره بقیه شو هم بین بقیه تقسیم میکنه، تو دلش میگه باشه اشکال نداره.
مادربزرگ برای تشکر بهش میگه دستت درد نکنه برای شام، ان شاء الله شام عروسیت، چون اعتقاد داره خوشبختی دختر در گرو ازدواجه و خب ته آرزوش برای نوه ی دختر همینه. بعد شام میگن شستن ظرفها و بقیه کارا وظیفه ی دختر خونه است و باید انجام بدی میگه باشه اشکال نداره.
بعد از این همه کار و خستگی تازه باید بشینه پای درسهاش و پروژه هاش چون اگه به خوبی پسرا نباشه میگن ما که گفتیم این رشته برای پسرها مناسب تره و باید بگه باشه اشکال نداره.
آ شب که میخواد بخوابه به اتفاقهای طول روز فکر میکنه، صدای توی ذهنش بهش میگه:"تو همیشه باید اینطوری زندگی کنی چون تو دختری." میخواد بگه باشه اشکال نداره اما نمیتونه، لااقل به خودش نمیتونه دروغ بگه. نمیتونه بگه اشکال نداره. نمیتونه...



couple

درخواست حذف اطلاعات

به هر طرف که نگاه میکرد دختر و پسری رو میدید که دست در دست هم داشتن قدم میزدن، یا کنار هم روی نیمکت نشسته بودن و بهم تکیه داده بودن، توی ویترین مغازه ها، روی جلد کتابها اسمهایی رو میدید که یاد اون شخصو براش زنده میکرد، روشو برگردوند و سرشو انداخت پایین، سعی کرد تا با چیزی یا ی چشم تو چشم نشه اما همین طور که سرش پایین بود دید دستفروشی کنار خیابون عروسک عروس و داماد میفروش! از اینکه زندگیش شده بود مثل تو ها خنده اش گرفت. کاری جز خنده از دستش برنمیومد! بعد از خنده هاش حالش بهتر شده بود.



things i want

درخواست حذف اطلاعات

حرف زدن از چیزایی که میخوام برام سخته، شاید چون اولین چیزی که میخوام اینه که خواسته هام بدون به زبون آوردن برآورده بشن، اما میدونم خواسته ی زیادیه چون آدما همیشه اونطوری که دلشون میخواد باهات رفتار میکنن و بهت محبت میکنن نه اون طوری که تو دلت میخواد باهات رفتار بشه! برای همین اهمیت نمیدن تا بفهمن توی ذهن و قلبت چی میگذره و به حدسیاتشون اکتفا میکنن.
دلم میخواد غم و شادیم وابسته به دیگران نباشه اما با وجود اینکه ما آدمها ذاتن تنهاییم وجودمون به همدیگه وابسته است و وقتی آدمهای اطرافتو دوست داری در واقع داری بهشون قدرت میدی که ناراحتت کنن. نمیتونی دوستشون داشته باشی اما ازشون ناراحت نشی.
دلم میخواد خواسته هام در تضاد با هم نباشن. گاهی خسته میشم از اینکه هم میخوام تو جمع باشم هم تنها یا هم شنیده بشم هم حرف نزنم، هم بهم توجه بشه هم ی نگاهم نکنه. دلم میخواد اینقدر سردرگم نباشم.
دلم میخواد روزی بیاد که مجبور نباشم برای خواسته هام بجنگم و خودمو به همه ثابت کنم اما برای رسیدن به اون روز باید جنگید و من بعد از این همه جنگیدن احساس میکنم هنوز اول راهم. خسته ام از جنگیدن، نه از خود جنگ از اینکه ایی که باید پشتم باشن تو جبهه ی مقابلن خسته ام، از اینکه احساس کنم بی پشت و پناهم خسته ام. گابریل گارسیا مارکز میگه "سخت است هم زیستی دائم با انی که دغدغه هایت را نمیفهمن اما عزیزان تواند" و برای من این عزیزان شامل خیلی ها میشه که تو این جنگ رو به روی منن؛ و این سمت فقط منم، فقط من.



i'm all ears

درخواست حذف اطلاعات

وقتی ی بعد از کلی جنگ درونی، قدم فراتر از تنهاییش میذاره و تصمیم میگیره حرف بزنه، میخواد فقط شنیده بشه، درک بشه. وقتی مینویسه میخواد حسش رو به اشتراک بذاره، تا شاید یکی یه گوشه ی همین دنیا بخونه و ته دلش گرم بشه که اون تنها ی نیست که همچین احساساتی داره، حالا درست یا غلط. ی که حرف میزنه یا مینویسه دنبال راه حل نیست، دنبال نصیحت نیست اگه بود میدونست کجا پیداش کنه. چیزی که پیدا ش سخته یه که بشنوه و بفهمه و پشیمونت نکنه از حرف زدن... کاری نکنه که بدتر مچاله شی تو تنهاییت و خودتو شماتت کنی که چرا نمیتونی با هیچ حرف بزنی، چون آ ش همه ی تقصیرهارو میندازی گردن خودت و میگی حتما مشکل از منه؛ و رها شدن ازین حس سرزنش راحت نیست.
همین